چندی پیش مادری ازاینکه مقداری دارو برای معده درد وفشارخون باید روزانه مصرف می کرد از زمین وزمان شاکی بود ،می گفت خدایا این چه دردی بود به من دادی خوب که نمیشم هیچ ،ازمصرف زیاد این داروها زبانم هم زخم شده وغذا هم نمیتونم بخورم.

این افکار رو آنقدر درذهنش پروراند تا اینکه تاثیر منفی در روحیه اش گذاشت و دست به کاری زد که قهر خدا راسبب شد.

یه روز تصمیم می گیره وقتی که هیچ کس خونه نیست ازاین درد بزرگ به گفته ی خودش خلاص بشه درها وپنجره هارو می بنده بخاری خونه رو روی آخرین درجه میگذاره ولوله دودکش رو ازجا درمیاره تابه زندگیش پایان بده اما بدلیل درز زیاد دروپنجره بعد ازنیم ساعت دچارحالت تهوع وسرگیجه میشه وازادامه کارمنصرف میشه .اما کاربه همین جا تمام نشد وخداوند جور دیگری میزان دردهاشو بهش فهموند .

اوفرزندی داشت 20ساله که دوسالی بود ازدواج کرده وتشکیل خانواده داده بود.یه روز صبح این زوج جوان ازخواب بیدارشده شعله ی بخاری رازیادکرده وباهم صبحانه میخورند زن ، شوهرش را بدرقه میکنه برای رفتن به محل کارش وخود ش توی خونه مشغول کارهای روزانه میشه،هنگام غروب شوهر ازکار به خانه بر میگرده، هرچه زنگ میزنه کسی در راباز نمیکنه باشکستن درب منزل واقعه ای رامشاهده میکنه که خدا کند برای هیچ بنی بشری اتفاق نیفتد، اوهمسرش رابر روی زمین میبینه که تا نزدیکی درب خانه خود را رسانده بود اما دستش به دستگیره درب نرسیده بود.سریعا اورابه بیمارستان میرساونه اما دیگه دیرشده بود واوچشم ازاین جهان بسته بود.حالاشوهر مونده و خانواده های داغ دیده . ومادری که دیگه درد خودش رافراموش کرده وداغ ازدست دادن فرزندش را جایگزین داروهایش کرده بود. چندروز که خواب وخوراکش اشک و گریه است وغم ازدست دادن فرزند.

ببخشید که ناراحت شدید نمی خواستم این مطلبو بذارم اما دیدم درکنار نکته ی منفی نکات آموزنده وقابل تاملی وجود داره که ما بیشتر خود وخدامونو بشناسیم و قدر نعمتهایی که خداوند به ما داده رو بیش از پیش بدانیم ، شاید ماناراحتی هایی هم داشته باشیم اما اینو بدانیم وبه خودمون بگیم میتونست بدترازاین باشه ،مثل این ماجرا .